تبليغاتX
باد بی سامان
درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه باد؟ کجاست خانه
 

 

ازمن نپرس که چرا دوستت دارم من

تو همچون شعری

که هرچه دروغ می گویی

زیباتر می شوی ...

 

 

                                        "شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط احمد  | 

 

 

می خواستم جهان را به قواره رویاهایم درآورم

رویاهایم به قواره دنیا درآمد.

 

                       "شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:49  توسط احمد  | 

 

 

من با کسی سر جنگ ندارم

اما با باد

که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد

نمی دانم که چه می شود کرد

.

.

.

 

                                  "شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:19  توسط احمد  | 

به سرش زده باد

نگاهش کنید!

چگونه میان درخت ها می دود، و سرش را به پنجره ها می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه گرما زده، ...

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

دیوانه شده این پسر

پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

 

                      "شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:53  توسط احمد 

 

 چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
باسلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد

مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !

قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار . !

                              زنده یاد "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:55  توسط احمد  | 

 

 

خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت.

 

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت ، می دانم !

آخ ... فردا !

راستی چرا فردا نمی شود ؟

این شب چقدر طول کشید ...

چرا آفتاب نمی شود

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟

 

                                  " فرانک ژاکوبز "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:55  توسط احمد  | 

 

مرا

     میراثِ محنتِ روزگاران

تنها

     تسلای عشقی ست

که شاهینِ ترازو را

به جانبِ کفه ی فردا

خم می کند.

                            " احمد شاملو"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:24  توسط احمد  | 

.

.

.

آه

 من
حرام شده ام!


با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود.

 

                     " شاملو "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:28  توسط احمد  | 

 

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو

تا بدان جا برمت که می خواهی.

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری،

زورقی که هیچگاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا متلاطم باشد

دریایی که در آن می رانی.

 

 

                           "مارگوت بیکل"

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:42  توسط احمد  | 

 

چندان که به شکوه در مي آييم

از سرماي پيرامون خويش

از ظلمت و

از کمبود نوري گرمي بخش ،

چون هميشه

بر مي بنديم

دريچه ي کلبه مان را

روح مان را.

 

                             "مارگوت بیکل"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:11  توسط احمد 

...

ای بهار همچنان تا جاودان در راه
 همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر
 سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ، ‌خوشتر
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من

 همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

                           "مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:15  توسط احمد 

 

احساس من

چون اقیانوسی است

با افت و خیز بی امان امواجش

جان من بلدرچینی است با بالهای شکسته

او رنج می کشد

وقتی انبوه پرندگان را برسینه ی آسمان در پرواز می بیند

او نمی تواند چون آنان باشد

اما او نیز

همچون پرندگان دیگر

از سکوت شب و طلوع سپیده

از پرتو آفتاب

و از زیبایی دره ها

لذت می برد ...

 

             "جبران خلیل جبران "
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:10  توسط احمد  |