ازمن نپرس که چرا دوستت دارم من
تو همچون شعری
که هرچه دروغ می گویی
زیباتر می شوی ...
"شمس لنگرودی"
می خواستم جهان را به قواره رویاهایم درآورم
رویاهایم به قواره دنیا درآمد.
"شمس لنگرودی"
من با کسی سر جنگ ندارم
اما با باد
که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد
نمی دانم که چه می شود کرد
.
.
.
"شمس لنگرودی"
به سرش زده باد
نگاهش کنید!
چگونه میان درخت ها می دود، و سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرما زده، ...
گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!
"شمس لنگرودی"
چشم در راه كسي هستم
كوله بارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
باسلامش ، شادي
در كلامش ، لبخند
از نفس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد
مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !
قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار …. !
زنده یاد "فریدون مشیری"
خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت.
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت ، می دانم !
آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی شود ؟
این شب چقدر طول کشید ...
چرا آفتاب نمی شود
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟
" فرانک ژاکوبز "
…
مرا
میراثِ محنتِ روزگاران
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهینِ ترازو را
به جانبِ کفه ی فردا
خم می کند.
" احمد شاملو"
.
.
.
آه
من
حرام شده ام!
با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود.
" شاملو "
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می خواهی.
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری،
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانی.
"مارگوت بیکل"
چندان که به شکوه در مي آييم
از سرماي پيرامون خويش
از ظلمت و
از کمبود نوري گرمي بخش ،
چون هميشه
بر مي بنديم
دريچه ي کلبه مان را
روح مان را.
"مارگوت بیکل"
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ، خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من
"مهدی اخوان ثالث"
احساس من
چون اقیانوسی است
با افت و خیز بی امان امواجش
جان من بلدرچینی است با بالهای شکسته
او رنج می کشد
وقتی انبوه پرندگان را برسینه ی آسمان در پرواز می بیند
او نمی تواند چون آنان باشد
اما او نیز
همچون پرندگان دیگر
از سکوت شب و طلوع سپیده
از پرتو آفتاب
و از زیبایی دره ها
لذت می برد ...